از منزل یکی از دوستان بدون برنامهی قبلی برای شرکت در تجمع بیعت با امام خامنهای، راه افتادیم. ۴ نفر آدم بزرگ، ۳ نوجوان، و ۳ کودک خیلی دوستانه، خودمان را در یک تیبا جا کردیم. بصورت گروهی شعار میدادیم: الله اکبر، خامنه ای رهبر… بقیه هم همراهی میکردند. پسرم در راه میگفت: خداقوت دلاورهای امنیت! دمتون گرم! اونها هم با شعف خاصی ازش تشکر میکردن.
بالاخره جای پارک پیدا کردیم. پسرم چند ماهی، حکومت خودمختار داره و زیر بار کالسکه نمیره! فقط باید دنبالش بدویم! بعد از کلی بدوبدو، پوستری در دست آقایی، نگاهم را جلب کرد و خیلی به دلم نشست. چند قدم جلوتر از آن پوسترهای دلبر، روزی خودمان شد.💫
راه زیادی را آمده بودیم و پسرم بدقلقلی میکرد. روی شانه ام گذاشتمش و بعد از خوردن خوراکی، خوابش برد. تا متروی تئاتر شهر رفتیم و شرایط بیشتر جلو رفتن نداشتیم. پسر ۶ ساله ام هم پادرد شدید گرفته بود و کنار خیابان نشسته بودند.
در همان حالت ایستاده، بچه به بغل، پوستر را با صلابت، در دستانم گرفتم و حدود چهل و پنج دقیقه ای کنار خیابان ایستاده بودیم و در دلم از این شعف و قدرشناسی ملت، ماشاالله و لا حول و لا قوه الا بالله میگفتم.
واقعا دم این مردم گرم🇮🇷 همان چیزی که هر شب با دیدن مردم پای کار نظام در محلات مختلف میگویم.🇮🇷
الحمدلله که تاج اسلام و مکتب تشیع بر سر ماست…چقدر #امامخامنهای را دوست دارم…حس خیلی عجیبی بهشون دارم… یک #محبتقلبی ناشی از #ولایت…
وقتی که هلاک برمیگشتیم، یکدفعه پدافند شروع به کار کرد! بلندتر از آن، صدای الله اکبر، مرگ بر اسرائیل و مرگ بر آمریکای #مردم_باغیرت بود